تبليغاتX
<مهتاب تنها>

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


بخونی ضرر نمی کنی

يك نفر...

   يك جايي...

      تمام روياهاش لبخند توست

احساس مي كنه كه زندگي واقعا با ارزشه...

پس هر وقت احساس تنهايي كردي

اين حقيقت رو به ياد داشته باش كه

                                 يك نفر ...

                                             يك جايي...

                                                در حال فكر كردن به توست.

+حك شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت0:49توسط مهتاب و مهسا | |

خدا جونم ازت ممنونم که 27 سال پیش مثل امروز خواستی و اراده کردی که باشه این موجود ،این انسان و برای من از انسان بالا تر . موجودی که حالا یک معشوق هست برای یک معشوقه ، انسانی که قلبش دریاست و پاکتر از آینه ،مهربونتر از گل های نرگسی که عاشقشونه و آدمی که حالا شده بزرگ مرد زندگیه یه قناری مال خودش .عزیزترینم ، عشقم ، ماه تابان زندگی من تولدت مبارکت باشه .

برای تو بهترینم ، رسیدن به بهترین آرزوهای مشترک و غیر مشترکمون رو از خدا خواهش می کنم ، بله از همونی که اراده کرد باشی و هستی.

نزدیک من نیستی تا صادقانه ترین هدیه زندگیمو تقدیم وجود نازنینت کنم اما جاش گوشه قلبم محفوظه تا بیای .


jتولدت مبارك خوب من


بهترین موسیقی زندگی من تپش قلب توست ،

اگر باغ چشمانت برای دنیا یکیست برای من تمام زیبایی هاست ،

زیباترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت ،

تا بدانی عاشق ترین پروانه عالم برای شمع وجودت هستم ،

با دیدن چهره آرام و لبخند زیبایت به خوشبختی میرسم ،

روز تولد تو بهانه ایست تا چند باره بنویسم : "دوستت دارم"

+حك شده در شنبه 1388/05/24ساعت7:50توسط مهتاب و مهسا | |

اي مرغك خيال من /منو ببر منو ببر / ببين ببين شكسته بال من / منو ببر منو ببر /نذار كه رفتنم بشه / آرزوي محال من / من خسته ام منو ببر / ببين شكسته بال من / دلم تنگه منو ببر/

منو ببر به اونجا كه / واسه صبح دل انگيزش /شب از عشق لبريزش /تابستون تب آلودش / پاييز غم انگيزش / دلم تنگه دلم تنگه /

واسه گلهاي صحراييش / طبيعت تماشاييش / واسه اشكا و لبخنداش / واسه زشتي و زيباييش / دلم تنگه دلم تنگه/


منو ببر به اونجاكه/توي كوير خشكيدش / داره بارون مياد نم نم /كبوتراي تازه نفس / خسته از حصارو قفس / دارن عاشق ميشن كم كم /دارن عاشق ميشن كم كم /

اي مرغك خيال من /منو ببر منو بر / ببين ببين شكسته بال من / منو ببر منو ببر /نذار كه رفتنم بشه / آرزوي محال من / من خسته ام منو ببر / ببين شكسته بال من / دلم تنگه منو ببر/

+حك شده در جمعه 1388/05/09ساعت22:54توسط مهتاب و مهسا | |

چرا مرگ لحظه هاروباورنداريم وچراوقتي كسي ديگردردنيانيست اورامرده مي پنداريم؟

آيامن لحظه به لحظه نمي ميرم؟

من ِيك لحظه پيش چه شدوكجارفت؟چراوقتي كسي مي ميرد برايش گريه مي كنم،درحاليكه خود،هرلحظه درخود مي ميرم بي آنكه حتي متوجه آن باشم. گريه وصداي نوزادي كِي درمن مرد؟وواژه هاچه وقت مثل جوانه هاي تازه رسته دروجودم شكفتند؟جراتابحال در سوگِ نوزادي ِخوداشكي نريخته ام؟

آن دختربازيگوش باآن دستهاوپاهاي كوچك وچشمان بي تابي كه عاشق عروسك وبازي بود كي با هستي ام خداحافظي كرد؟

اين مرگ هاي مكرر من چه غم انگيز است بي آنكه هرگز ب ه آن فكر كرده باشم.

مي خواهم به همه اين مرگ هاي مكرر كه هر يك در خود تولدي را پنهان داشته اند فكر كنم...

+حك شده در شنبه 1388/04/06ساعت0:17توسط مهتاب و مهسا | |

گاهي وقتا ولي نه گاهي وقتا نه ، هميشه و همه ، همه و همه ي ماآدما هميشه همين طوريم تا وقتي يه آدم ، يه عزيز يكي يكي ، يكي مثل مادر مثل پدر مثل خواهر يا برادر مون يا حتي همسر يا هر مثل كس ديگه اي كه يه وابستگي باهاش داريم جلوي چشامونه نميبينيمش گاهي هم كه مي بينيمش چيزي جز اذيت براش نيستيم . چرا ما آدما اينجوري هستيم ؟ چرا تازه وقتي اون طرف ، اون پاره ي تن از جلوي چشمون به هر دليلي محو ميشه و ديگه نمي تونيم ببينيمش يا دير به دير ببينيمش تازه مي فهميم كه بايد باز كنيم ، بايد باز كنيم چشمايي رو كه يه عمر بسته بودند ؟ موقعي بسته بودند كه بايد باز مي بودند يا چرا درست وقتي مي فهميم بايد چشممون رو باز كنيم كه ديگه اون نيست تا روي ماهش رو ، چشاي نازش رو و صداقت نگاهش رو ببينيم . چرا تا هست روز تولدش رو يادمون نيست يا اگه يادمونه به روش نمياريم فقط به اين خيال كه " باباخودشم پشيمونه از اومدنش " يا " بابا حوصله داري ها اين چيزا مال خارجياست " چرا ؟ چرا تو باعث نمي شي ، تو باعث نمي شي كه به تولدش افتخار كنه ، به با تو بودن ، به در كنار آدمايي بودن كه حسش مي كنن ؛ وجودش رو ، كارهاشو ، اهدافش رو و خلاصه نگاه با صداقتش رو . چرا اگه مادرته اگه پدرته ، روزش رو بهش تبريك نمي گي ؟فقط به اين خيال كه شايد غرورت جريحه دار بشه يا چرا اگه مي خواي تبريك بگي دنبال گرون ترين كادوها مي ري ؟ چرا يه بوسه با كمال صداقت و محبت به دستاي پر زحمت و چروكيده همين پدر و مادري كه اگه نبودن تو نبودي ، هديه نمي كني ؟ آره آدم ، آره هم نوع من آره انسان و آره اي ني ني كوچولوي تازه بزرگ شده از نظر اطرافيان اما همون ني ني مامان و بابا ي خودت آره ، اونا ازت كادوي گرون ، انگشتر الماس يا حتي يه شاخه گل ياس يا قيمت لباس نمي خوان .اونا ازت محبت صادقانه مي خوان ، محبت در جبران اون محبت ها و حداقل 32 شب ، شب بيداري ها ، جبران 18 ساعت كار به جاي 12 ساعت ، جبران اون توان رفته از دستها و پاهاي بي حالي كه براي تو مي دويدند و براي تو حركت مي كردند تا تو ، تويي كه حالا به خيال خودت بزرگ شدي راحت زندگي كني و راحت بزرگ بشي نه كه بزرگ بشي و آب شدن اونا رو ببيني و بي تفاوت باشي ، بله ني ني جون ، آي آدم كوچولوي بزرگ از اون بالا اون گردنتو بيار پايين خم كن زير پاي مادرتو ببوس و دست گرمشو بگير و بذار توي دست همون بابا ي زحمت كش خودت و يه بوسه جانانه و پر محبت و سوزان از عشق و تواضع بر اين گره هرگز جدانشدني بزن ودر آخر هم قدر ديدن اين گره رو توي خونه بدون و نذار اينم يكي از اونايي باشه كه چشمت روش بسته بود بذار اين يكي حداقل دير نشه ديدنش پس ببينش ، بهش افتخار كن و اين بوسه زدن رو تكرار كن نه سال به سال كه لحظه به لحظه و بدون همه پدر و مادر ها عزيزند چه پدر و مادر تو باشن چه همسرت . روز مادر رو به هر دو مادر عزيزم تبريك مي گم و دو بوسه گرم هديه دو گره گرم مي كنم تا در اين گرما ذوب بشن و ما ني ني هاي بزرگ غرق در اين ذوب آب عشق و ايثار مادرا ن و پدران عزيزم زندگي را با شما و زير سايه شما با پيروزي اي كه نتيجه دعاي خير شماست از پروردگارم خواهانم باشد كه عطا فرمايد .

نيست آسان بازي مادر شدن بازي بگذشتن است از خويشتن


Photo hosted by zimagez.com

+حك شده در یکشنبه 1388/03/24ساعت18:16توسط مهتاب و مهسا | |

ساعت  حدودا9:30 صبح پنج شنبه 3/2/88بود كه آبجي كوچيكه بهم زنگ زد.منم مثل هميشه سر حال و خندان و پرانرژي   يه سلام گرم بهش كردم اما اما اما بعد از خداحافظي  بهت زده بودم و بعد از چند ساعتي هم تنها كاري كه كردم  گريه بود  اين تنها كاري بود كه مي تونستم انجام بدم .

بله  پسرخاله ارشد و عزيزمون در كمال ناباوري  از بين ما رفت.باورش  واقعا سخت بود تا قبل از اينكه  برم سر خاكش  خيلي بخاطر از دست دادنش  و جاي خالي اي كه از اين به بعد توي جمعمون  خواهد بودوخنده هاي از ته دلش كه ديگه از اين به بعد فقط بايد با خاطرش باشيم گريه مي كردم  اما اونجا كه رفتم انگار اون چشمها  به من مي گفت  بي تابي نكن  جاي من از هميشه راحت تره !با اون چهره آروم فقط مي گقت  من به اوني كه مي خواستم رسيدم  و همين . ديگه چه حرفي ميشه زد بجز سكوت كه مادر فريادهاست و دعا براي آمرزش يك انسان  يقينا  آمرزيده!؟كسي كه هميشه براي ديگران خودش رو به زحمت مي انداخت حالا چيكار كرد؟خداخواست كه همه خوبيهايي كه سيد حسين به بقيه كرده اين جوري جبران بشه!!!!!!

كسي كه همه از كوچيك و بزرگ ،غريبه و آشنا ،دوست و فاميل   نبودش رو غم و داغي بر سينه هاشون مي دونستند،كسي  كه همه به آسموني بودنش  يقين داشتند.

روحش شاد و در بهشت ابدي با صاحب نامش محشور باد.اينم سروده ي برادر داغ ديدش:

به شام روز پنجشنبه كه تدفين شد تن پاكت                  چه بسيارند چشماني كه تر گشتند سر خاكت

 نظركن مادرخود راكه مي خواند توراهردم                 پدر را پير ميابي زدرد و داغ اين ماتم

شنيدي گريه هايش را چه مي خواهد زتو خواهر           ز داغ رفتنت هر دم برادر هاي تو پرپر

نظر كن يارو غمخوارت چئ شمعي آب مي گردد          از آن لحظه كه تو رفتي دگر طفلت نمي خندد

+حك شده در سه شنبه 1388/02/15ساعت2:4توسط مهتاب و مهسا | |

يكي از آشنايان نزديك بر اثر تصادف خونريزي مغزي كرده .اين آشنا يك بچه هم داره .همين آشنا كسيه كه شب نامزديه من قشنگترين تبريك رو از ته دلش بهم گفت . وقتي بهم گفتند كه اينجوري شده  اصلا ديگه نفهميدم كجا هستم !فقط ميدونم كه از شكي كه بهم وارد شده بود تازه 1 ساعت بعدش اشكم دراومد!خيلي عزيزه  چون واقعا آدم خوبيه و خيلي با مرامه . خلاصه يه در خواست از دوستاي گلم دارم :

براش خيلي دعا كنيد تا دوباره مثل قبلا  سلامتيشو بدست بياره  و بتونه كنار زن و فرزندش يه زندگي پر از شادماني داشته باشه .

خدا جونم خودت كمك كن  و بخواه كه بمونه  مثل قبل 

+حك شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت23:35توسط مهتاب و مهسا | |

چي مي شد اگر به دنبال سلام ،خداحافظي نمي اومد؟Image and video hosting by TinyPic
چي مي شد اگر آمدنها ،رفتن رو به دنبال خودشون نداشتند؟Image and video hosting by TinyPic

چرا نمي شه همش موندن باشه ؟Image and video hosting by TinyPic

چه كاري از دست چه كسي بر مياد براي هميشه سلام كردن،هميشه فقط آمدن و تا هميشه ماندن؟

سلام كردن به كسي كه دوسش داري،آمدن پيش كسي كه همه زندگيته و موندن در كنار كسي كه نفسهاي حيات آورت به نفسهاي اون بسته اند.

بايد اين در خواست رو با كي مطرح كني كه توانايي تبديلش به واقعيت رو داشته باشه ؟ Image and video hosting by TinyPic من درخواستم رو آماده كردم بگيد كدوم شعبه از دادگاه زندگي بايد بهش مهر تاييد و بررسي بزنه ؟Image and video hosting by TinyPicيا بايد توي كدوم محضري تعهد بدم كه پشيمون نمي شم ضامنشم معتبره : دل عاشقم.

يكي به من بگه تكليف دلي كه براي يه انسان ديگه مي تپه چيه با اين دنياي نا مراد؟

چه جوري ميشه يه آرزو داشت اما به رسيدن بهش فكر نكرد؟تكليف تلاشهايي كه تا حالا براي رسيدن بهش كردي چي ميشه ؟چرا هيچ كس در صدد نيست بهت كمك كنه و تو رو به آرزوت ، به عشقت ، به نفسهاي ممد حياتت برسونه؟ مگر نه اينكه آدم ها براي كمك به همديگه به اين دنيا اومدن؟پس چرا هيچ كس نيست ؟Image and video hosting by TinyPic

توي اين دنيايي كه عاشق رو ديوونه مي دونند و با انگشت تمسخر بهش اشاره مي كنند چه جوري با يد زندگي كرد كه هم عاشق بود و هم مسخره نشد ؟

يكي نيست جواب اين سوالاي منو بده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ؟Image and video hosting by TinyPicبهم كمك كنه ؟Image and video hosting by TinyPic نه ولي فكر نمي كنم هيچ كس جواب قانع كننده اي براي من و اين سوالا داشته با شه هيچ كس نمي تونه بهم كمك كنه چون همه مي خوان منو جواب اين سوالا رو به عقل ارجاع بدند ولي من ديگه عقلم هم شده برده ي گوش به فرمان دل تپندم . نمي خوام عاقل باشم مي خوام من با شم و يه قلب كه محتوياتش كسي جز عزيز دلم نيست . پس فقط براي اينكه كمي خالي بشم مي گم :

لعنت به كلمه ”خداحافظ“ و هر كلمه اي كه رنگ و بوي اينو بده ، لعنت به " رفتن "و لعنت به" ترك كردن "و "نماندن"

در سكوت دادگاه سرنوشت ، عشق حكم سنگيني نوشت :

گفته شد دلداده ها از هم جدا...

واي بر اين حكم و اين قانون زشت.

+حك شده در شنبه 1387/11/12ساعت19:45توسط مهتاب و مهسا | |

 

 
به رنگ سفيد فكر كن ، ياد چه مي ا افتي ؟ 
 برف آن نو عروس زمستان يا موي سپيد سالخوردگان ؟
 
سپيدي موهايي كه نشان از خاطرات بي كران در سردي و گرمي روزگار است؛
 
 ونو عروس زمستان ، خود مرا به ياد شبي طويل مي اندازد .
 
شبي كه سپيدي ها را به هم پيوند مي دهد و خاطرات اين پيوند را يلدا به يلدا تكرار مي كند .
 
................................................................................................
 
توي اين شب طولاني چه قدر خوبه كه به ياد اون پدر و مادر هايي كه توي خونه سالمندان چشم به راه ديدن فرزندانشون هستند هم باشيم و با ديدن كردن از اونا خوشحاليه دلشون رو مثل بي كرانگي آسمون وسعت ببخشيم .
يلداي همگيتون مبارك دوستاي گلم

 
 

+حك شده در شنبه 1387/09/30ساعت1:37توسط مهتاب و مهسا | |

امسال عيد قربان رو يك نفر ديگه هم از ته دلش بهم تبريك گفت .خيلي حال كردم . عيد همتون گل بارون پر از شادي و توام با رسيدن به آرزوهاتون .و اينم يه دعاي خوب :

چه دعايت كنم بهتر از اين
خنده هايت از ته دل
گريه هايت از سر شوق

+حك شده در سه شنبه 1387/09/19ساعت1:57توسط مهتاب و مهسا | |

سلام يه سلام گرم كه غيبت طولانيه منو اميدوارم جبران كنه.اما اما اما از اين به بعد مطمئن باشيد كه مطالب هدفمند تري رودراين وبم خواهيد خوند.چون زندگيه من وارد مرحله حساس و زيباش داره ميشه.

رسيدن به قسمتي از اهداف و آرزوهات واقعا انرژي مثبت و نيروي دو چندان براي كاروزندگي به آدم ميده خصوصا كه بدوني براي رسيدن به اهدافت خودت خيلي تلاش كردي احساس رضايتي كه در انسان بوجود مياره وصف نكردنيه.پس نقدا اين مطلب رو داشته باشيد تا بعدياش برسه :

 

نمي گويم زندگي كارساده ايي است. نمي گويم هميشه خوشاينداست . اماباتمام مشكلاتي كه برايمان پيش مي آيد.زندگي .... ازماانساني بهترونيرومندترميسازد. به يادداشته باش: درزمان آزردگي .رنج را ازخود دوركن . درزمان خشم .خود را رهاساز. در ناكامي .برخودچيره شو. تامي تواني يارخودباش . مي تواني بهترين دوست خودباشي . اما به هنگام آشفتگي مرا خبركن . مي كوشم بدانم چه وقت بايد دركنارت باشم . اماگاهي ممكن نيست .پس توخبرم كن . عشق تنها هديه ايي است كه مي توانم به توبدهم . وايثاريكي

...........................................................................................................................

دوستت دارم به چشماني كه رنگش رنگ شبهاست به آن نازي كه در چشم تو پيداست به لبخندي كه چون لبخند گلهاست به رخسارت كه چون مهتاب زيباست به گلهاي بهار و عشق و هستي به قرآني كه او را مي پرستي قسم اي نازنين تا زنده هستم تو را من دوست دارم....ميپرستم

 

+حك شده در یکشنبه 1387/09/03ساعت21:4توسط مهتاب و مهسا | |

چه قدر دوست دارم بچه بشم ! بچه بشم و كفشهامو چپه بپوشم دوست دارم پاهام اونقدر كوچيك بشه كه وقتي كفش تق تقي مامان رو مي پوشم مامان داد بزنه :الان پاشنش مي شكنه درش بيار !!وبعد من بي توجه به حرف مامان با كفش هايي كه پاهاي كوچولوم فقط جلوش رو پر مي كنه تق تق راه برم و ذوق بزنم دوست دارم اونقدر بچه بشم كه وقتي بابا داره كاراي اداره رو توي خونه انجام مي ده برم روي شونه هاش بشينم و هي موهاشو بهم بريزم گاهي بوسش كنم و گاهي اونقدر اذيتش كنم كه دعوام كنه ! خلاصه جلوي كار كردنش رو توي خونه بگيرم تا توي خونه فقط مال خودم باشه !
دوست دارم وقتي مامان از اون ماكاروني هاي خوشمزه اش درست مي كنه دونه دونه با دست بردارم و هورت بكشم تا بره توي دهنم!دوست دارم مشق بنويسم اما نه پشت يه ميز كه به قدوقوارم مي خوره و نه روي صندلي هاي خسيس (صندلي يك دسته)دانشگاه!بلكه روي ميزونيمكت هايي كه بلنتر از قد منن و من بايد وايستم و بنويسم تا راحت بنويسم !دوست دارم وقتي توي خونه ميرسم مثل بچه گيهام مامانم منو بغل بگيره وبگه خوب تعريف كن چي كارا كرديد امروز ؟!ومن ومن ومن ... تعريف كنم و بگم با يكي دعوا كردم و گفتم فردا مامانم رو برات ميارم .يا يه دوست جديد پيدا كردم ما با هم خوراكي هامون رو نصف كرديم .راستي هيشكي مي دونه كه چرا توي دانشگاه با وجود صميميت زياد بين دوستها ولي كسي خوراكيهاشو با دوستش نصف نمي كنه ؟؟!! فكر كنم خودم بدونم !!!چون اونقدر بزرگ مي شيم بزرگ مي شيم بزرگ مي شيم كه نه تنها خوراكي كه همه چيز رو فقط براي خودمون مي خوايم تازه شايد از خوراكيه ديگري هم بدون اينكه خودش بخواد كش بريم !!!! دوست دارم اونقدر كوچيك بشم كه با هر كي كه دلم خواست اجازه صحبت كردن داشته باشم نه اينكه تا با يكي گرم گرفتم بگند : ”كي شيريني مي خوريم ايشالا...؟؟!!“دلم لك زده براي اين كه وقتي يه كاري ميكنم يا يه حرفي ميزنم كسي به دل نگيره و بگند :“ بچه است ديگه !به دل نگيريد ”نه اينكه از هر كار يا حرفم هر كسي هر چيزي می خواد برداشت و بعدش قضاوت كنه ؟!! خلاصه لٌب كلام ”مي خوام بچه بشم !”
 

+حك شده در چهارشنبه 1387/07/17ساعت23:16توسط مهتاب و مهسا | |

 

 

•تنها زندگی کن
•چرا که تنها به دنیا آمده ای و تنها از دنیا خواهی رفت
•بگذار خانه عشقت خالی از وجود باشد
•زیرا آنقدر عظیم است که اگر عشق در آن منزل کند
• آن را به ویرانه ای تبدیل خواهد کرد
•اما اگر عاشق شدی یک نفر را دوست بدار
•و جان را فدا کن فقط به خاطر یک نفر...
 
 

+حك شده در دوشنبه 1387/07/15ساعت2:51توسط مهتاب و مهسا | |

 

گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

+حك شده در سه شنبه 1387/06/26ساعت16:7توسط مهتاب و مهسا | |



هر كسي براي خودش يه دفتر خاطراتي داره كه بعضي از وقايع زندگي شو چه تلخ و چه شيرين توي اون مي نويسه تا دفترش پر و ذهنش خالي بشه منم يكي از اين آدما هستم با اين تفاوت كه هر چند وقت يك بار خاطرات گذشته رو مرور مي كنم . و نظري كه در شرايط كنوني در مورد نوشته هاي پيشينم دارم زير همون نوشته با ذكر تاريخ مي نويسم . بعضي از خاطراتم اشعاري هستند كه از جايي خوندم و گاهي بعضي از اين شعر ها منو نه تنها محو زيبايي خودشون مي كنند بلكه منو ياد خاطرات جالب بچه گي هم مي اندازند خاطراتي كه هيچ وقت دوست نداشتم از يادم برند . ما بچه ها توي فاميل البته قبل از اينكه اينقدر بزرگ بشيم خيلي با هم راحت بوديم اونقدر كه گاهي به كتابهاي همديگه سرك مي كشيديم . گاهي هم با هم مي نشستيم و شعر هاي قشنگ كتابهارو با هم مي خونديم توي پرسه هاي خاطراتيم يكي از اون شعر هارو پيدا كردم كه تصاوير زيبايي توي ذهنم تداعي كرد . يه شعر از“ صادق هدايت ” داستان نويس مشهور .البته اين شعر ممكنه خيلي ها رو ياد خيلي چيزا بندازه وهمين براي من كافيه :
ديشب كه بارون اومد يارم لب بون اومد
 رفتم لبش ببوسم نازك بود و خون اومد
خونش چكيد تو باغچه يه دسته گل دراومد
 رفتم گلش بچينم پرپر شدووراومد
 رفتم پرپر بگيرم كفترشدوهوا رفت
 رفتم كفتر بگيرم آهو شدوصحرا رفت
 رفتم آهو بگيرم ماهي شد ودريا رفت!
فكر كنم آقاي هدايت هم مثل من شنا بلد نبوده كه ديگه دنبال عشقش نرفته ولي من با اينكه شنا بلد نيستم اگه عاشق بشم بازم مي رم دنبالش . شما چه طور ؟ ميريد شنا ياد مي گيريد يا بي گدار به آب ميزنيد ؟؟؟ 
 
منم فراموش شده

+حك شده در جمعه 1387/06/15ساعت23:40توسط مهتاب و مهسا | |